Sedaghat
... پروانه ای عاشق فیلسوفی شد که مشغول نوشتن کتابی بود.. یک روز پروانه گفت که به محبت و توجه نیاز دارد فیلسوف یک فصل به کتابش اضافه کرد... در باب اقسام محبت روز دیگر پروانه از غصه تنهاییش اشک ریخت و فیلسوف فصلی جدید نوشت... درباره فوائد اشک روزی پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله کرد و فیلسوف بیانیه ای قرا در تبرئه خویش به کتاب افزود بالاخره یک روز پروانه دلشکسته شد و رفت و مرد اخر کتابش را با عنوان "بی وفایی پروانه ها" نوشت و مرد هرگز نفهمید که یک پروانه گاهی باید کلمات عاشقانه بشنود گاهی احتیاج به دست هایی دارد که در سکوت اشکهایش را پاک کند و گاهی باید کمی شکوه کند! او هرگز نفهمید که عشق واقعی در قلب پروانه بود و در اشکهایش و در شکوهای کودکانه اش ... پروانه به جای دیگری سفر کرد و ادم های دیگری را عاشق کرد... ولی هیچکس با خواندن کتاب مرد عاشق نشد زیرا قلب ها با حرف هایی که گفته نشده اند می شکنند اگــر یــک روز از من پرسنــد بهشت خواهی ؛ یــا کــه دوســت ؟ به آنان خواهم گفت : ای بی خبران ، بهشت با دوست نکوست Zamani ke dashtam tezam ro mineveshtam, avasete kar ( kare ma ye kare jadid boud), az ostadam porsidam: hala kari ke anjam midim arzeshesho dare? Ostadam goft: ta vaghti ke khodet arzeshesh ro dark nakoni hich kase dige motavajsh nemishe! va in mesdaghe ma adam ha ham mitoune bashe; ta zamani ke har kas khodesh arzeshe vojoudie khodesh ro nadoune, digaran ham hargez nakhahand danest.
| Design By : Mihantheme |

