Sedaghat

...

پروانه ای عاشق فیلسوفی شد که مشغول نوشتن کتابی بود..

 

 

یک روز پروانه  گفت که به محبت و توجه نیاز دارد

فیلسوف یک فصل به کتابش اضافه کرد...

 در باب اقسام محبت

 

 

روز دیگر پروانه  از غصه تنهاییش اشک ریخت و فیلسوف فصلی جدید نوشت...

 درباره فوائد اشک

 

 

روزی پروانه لب به سخن گشود و از مرد گله کرد

و فیلسوف بیانیه ای قرا در تبرئه خویش به کتاب افزود

 

 

بالاخره یک روز پروانه دلشکسته شد و رفت

و مرد اخر کتابش را با عنوان "بی وفایی پروانه ها" نوشت

 

و مرد هرگز نفهمید که یک پروانه گاهی باید کلمات عاشقانه بشنود

گاهی احتیاج به دست هایی دارد که در سکوت اشکهایش را پاک کند

و گاهی باید کمی شکوه کند!

او  هرگز نفهمید که عشق واقعی در قلب پروانه بود

و در اشکهایش

و در شکوهای کودکانه اش ...

 

 

پروانه به جای دیگری سفر کرد و ادم های دیگری را عاشق کرد...

ولی هیچکس با خواندن کتاب مرد عاشق نشد

 

 

زیرا قلب ها با حرف هایی که گفته نشده اند می شکنند

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

اگــر یــک روز از من پرسنــد بهشت خواهی ؛ یــا کــه دوســت ؟

 به آنان خواهم گفت : ای بی خبران ، بهشت با دوست نکوست

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

Zamani ke dashtam tezam ro mineveshtam, avasete kar ( kare ma ye kare jadid boud), az ostadam porsidam: hala kari ke anjam midim arzeshesho dare?  

Ostadam goft: ta vaghti ke khodet arzeshesh ro dark nakoni hich kase dige motavajsh nemishe!

va in mesdaghe ma adam ha ham mitoune bashe; ta zamani ke har kas khodesh arzeshe vojoudie khodesh ro nadoune, digaran ham hargez nakhahand danest. 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

Design By : Mihantheme